هر کی یه خونه ای داره ... من ولی تنها و آواره ام ... تازگیا به ذهنم زده داستان بعدیم ، داستان زندگی خودم باش ... اما حیف که هنوز پایانش رو نمی دونم ... یعنی هیچ وقت هم نخواهم دونست ... داستان بی پایان هم دوست ندارم ... داستان بی پایان مثل مداد بی نوک بی خاصیته ... این روزا سردرگم و درگیرم بین زمین و هوا موندم ... معلقم ... ذهنم داره منفجر میشه ... توان تحمل یک اتفاق جدید رو ندارم ... کاش همه چیز یک دفعه و بدون نیاز به وقت و انرژی درست میشد ... آخ که چقدر دلتنگتم لعنتی ... اون روز که ولم کردی و رفتی همیشه فکر میکردم برمیگردی ... اما چرا برنگشتی ؟ چرا 10 ساله یک بار هم پشت سرت رو نگاه نکردی ؟ من حاصل هوس تو بودم اما حالا تو کجا هستی ؟ چندتا مثل من حاصل هوست به اینجایی که من رسیدم رسیدن ؟ بغضم نمیشکنه که آروم بشم ... دارم ذره ذره سر میخورم و به لب پرتگاه نزدیک تر میشم ... این روزا خنده هام م با بغضه اما هنوز سرپا هستم ... به خاطر همه ی اونایی که دوسشون دارم و به من تکیه کردن سرپا هستم ... من می تونم ... باید بتونم ... این بار نه تنهام نه غمگین ... اما دلم دوباره هوای وبلاگم رو کرده ... همیشه که قرار نیست متنای فیلسوفانه ، عاشقانه ، غمگین ، یا حتی حرف داشته باشیم چیزی بنویسیم ... گاهی سلام فقط و فقط واژه ی سلام خودش کلی حرفه ... پس ... سلام! سلام خوبم خوبید؟ مدتها بود وبلاگم رو آپ نکرده بودم ... وقتشو نداشتم ... اما دوباره میخوام به خودم وقت بدم برای آپ کردن وبلاگ ... نوشتن حرفای دل ... نمی دونم چرا هر وقت میام وبلاگم که حالم خوب نباشه! دوباره حالم خوب نیست ... دیروز تا تونستم گریه کردم ... اول بغضم رو ذخیره کردم ... بعد یک دفعه خودم رو خالی کردم ... زندگی هیچ وقت اونطوری که ما میخوایم پیش نمیره این قانون زندگیه! ولی زندگی گاهی وقتا بدجور به آدما سخت میگیره !!! به منم تازگیا زیاد سخت گرفته ... همیشه باور داشتم که باید تنها باشم ... اما تازگیا داشتم خودم رو بدعادت میکردم و فکر میکردم دوستی هم معنی داره ! اما نداشت ... شاید من مقصرم نمی دونم ... حتما من مقصرم ولی ... نمی دونم فقط میدونم زهرا دوباره شکست ... دوباره خورد شد ... اما خدای زهرا بزرگه ... خدای زهرا چینی بند زن ماهریه ... خدای زهرا دوباره چینی دلش رو بند زد ... خدا دوباره دلم رو بند زد ... من دوباره محکم می ایستم ... دور از هر دلخوری و ناراحتی ای محکم می ایستم ... مرسی خدا ... مرسی زهرا ... مرسی آدما مرسی آدما که دلمو بازم شکستید ... مرسی زهرا که وقتی دلت شکست تازه یاد خدا افتادی ... مرسی خدا که بازم بنده ی بی معرفتت رو بخشیدی ... سلام. خیلی وقت بود آپ جدید نذاشته بودم... اما حرفی هم برای گفتن نداشتم پس وصف حال میگم! حال این روزهای من حال پروانه دور از شمع،حال زنبور دور از گل،حال گرگ دور از ماه است... دلم هواتوکرده،بی معرفت کجایی؟ JUST FOR YOU.... سلام... روزهای پیش که می اومدم اینجا من بودم و دلم اما امروز من هستم ولی دلم نیست... گمش کردم.... تازگیا من بی دل شدم و یکی از فرشته های خدا دو دل! فرشته؟مردها هم می تونن فرشته باشن؟اصلا واژه ی فرشته جنسیت داره؟ دلم برات تنگ شده عشقم...کاش مال من بودی و همیشه کنارم... شاید یه روزی این نوشته ها رو بخونی....شاید یه روز با آگاهی از حس من این نوشته رو بخونی... پس از ته دلم بهت میگم: دوست دارم بهترین من... سلام اصلا خوب نیستم شما ها خوبید؟ سرم شدیدا درد میکنه دو روزه درست و حسابی نخوابیدم...امروز می خواستم با نادی برم بیرون ولی وقتی خودم داره حالم از اخلاقم به هم میخوره مسلما اونا هم همین حس رو پیدا میکنن دیگه!پس چرا برم و روز خوبشون رو خراب کنم؟ دلم برای نادی تنگ شده شدید نمی دونم چند وقت از آخرین و اولین باری که دیدمش گذشته اما دلم براش تنگولیده دیگه امشب هم حتما مثل هر هفته داداش بزرگه با زن و بچه اش تشویششون رو میارن خونه ی ما منم که اصلا حوصله شون رو ندارم امروز اصلا حوصله ی نت رو هم ندارم فعلا خداحافظ سلام. بعد از چندین روز دوباره دارم میگم سلام دلم طاقت نیاورد به سایت محبوبم برگشتم.برگشتم پیش کسایی که باهاشون زندگی کردم و از زنده بودن لذت بردم... انگار خونه ی دوم منه... این روزا روحیه ام بهتر شده بیشتر از زندگی لذت میبرم امروز هم کلا روز قشنگی بود کلی شیطونی کردم ددر رفتم ولی به هر حال خیلی خسته ام چون دیشب ساعت 4 خوابیدم و صبح ساعت 8:30 بیدار شدم سرم شدید درد میکنه... روز اول با خودم گفتم امروز توی سایت محبوبم داشتم الکی می چرخیدم و افسوس می خوردم که چه تنبیه بزرگی برای خودم در نظر گرفتم که چشمم خورد به موضوع یکی از بحثا که آرام عزیز و نوین عزیز مشغولش بودند. سوال این بود دنیا بی وفاست یا آدمها؟ خیلی دلم می خواست می تونستم بنویسم نه دنیا نه آدما. بی وفایی مصداق مشکلاته.ما کسی رو بی وفا می دونم که توی مشکلاتمون ترکمون میکنه ما کسی رو بی وفا می دونیم که توی مشکلاتمون یاریمون نمی کنه ما کسی رو بی وفا می دونیم که وقتی خودمون آرومیم و اون سرشار از مشکل یادی از ما نمی کنه یا کسی رو بی وفا می دونیم که وقتی هم ما آرومیم هم اون یاد ما نمی کنه! توی همه ی این موارد یه توقع بزرگ و یه بی وفایی نا آشکار وجود داره. هر چیزی از یه جا شروع میشه بهترین کار اینه که تو شروع کننده نباشی بی وفایی نکن تا هرگز بی وفایی نبینی. مگر نه اینکه طبق قانون نیوتون هر عملی عکس العملی داره؟عملی نکن که عکس العملش باب میلت نباشه. ![]()
![]()
![]()
![]()
باز بی هوا تو رفتی؟نگفتم بی وفائی!
رفتی خدا به همرات،منتظرت می مونم
دلم گواهی میده،می بینمت می دونم
برگ زرد درختا،بوی پاییز آورده
خش خش شاخ و برگا،سکوت باغو برده
برفای دونه دونه،از آسمون می باره
یه فصل دیگه هم رفت،باز دلم بی قراره
زمستونم گذشتو،بهار تو راهه بیا
چشمای خیسم هنوز،خیره به ماهه بیا
بهار تو راهه ولی،دلم زمستونیه
بیا که اینجا دلم،بی تو یه زندونیه
عمری گذشته عزیز،نیومدی هنوزم
باشه خدا به همرات،ای عشق سینه سوزم
ولی بدون عزیزم،اگر یه روز دوباره
یاد قدیما کردی،خواستی بیای ستاره
تو شهر بچگیها،کنار بوته ی یاس
یک دل بی قراره که می تپه پر احساس![]()
![]()



![]()
![]()
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن منِ دیوانه ی عاصی
از درونم های و هوی میکرد
مشت بر دیوار ها می کوفت
روزنی را جست و جو می کرد
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید:
دوستش دارم نمی دانی؟!
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا منِ مغرور دیرینم؟!
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



