راز دل حوا....

هر کی یه خونه ای داره ... من ولی تنها و آواره ام ...

تازگیا به ذهنم زده داستان بعدیم ، داستان زندگی خودم باش ... اما حیف که هنوز پایانش رو نمی دونم ... یعنی هیچ وقت هم نخواهم دونست ... داستان بی پایان هم دوست ندارم ... داستان بی پایان مثل مداد بی نوک بی خاصیته ...

این روزا سردرگم و درگیرم 

بین زمین و هوا موندم ... معلقم ... ذهنم داره منفجر میشه ... توان تحمل یک اتفاق جدید رو ندارم ...

کاش همه چیز یک دفعه و بدون نیاز به وقت و انرژی درست میشد ...

آخ که چقدر دلتنگتم لعنتی ... اون روز که ولم کردی و رفتی همیشه فکر میکردم برمیگردی ... اما چرا برنگشتی ؟ چرا 10 ساله یک بار هم پشت سرت رو نگاه نکردی ؟ من حاصل هوس تو بودم اما حالا تو کجا هستی ؟ چندتا مثل من حاصل هوست به اینجایی که من رسیدم رسیدن ؟

بغضم نمیشکنه که آروم بشم ... دارم ذره ذره سر میخورم و به لب پرتگاه نزدیک تر میشم ... این روزا خنده هام م با بغضه اما هنوز سرپا هستم ... به خاطر همه ی اونایی که دوسشون دارم و به من تکیه کردن سرپا هستم ...

من می تونم ... باید بتونم ... 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهرا گ.کندی نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت