راز دل حوا....

روز اول با خودم گفتم 

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم 

لیک با اندوه و با تردید 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت 

باز زندانبان خود بودم

آن منِ دیوانه ی عاصی 

از درونم های و هوی میکرد

مشت بر دیوار ها می کوفت 

روزنی را جست و جو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

شرمگین می خواندمش بر خویش 

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم نمی دانی؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا منِ مغرور دیرینم؟!

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط زهرا گ.کندی نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت