راز دل حوا....

دیشب دوباره دلم هوایت را کرده بود....

غم به دلم چنگ زد و غصه میهمان چشمانم شد...بارانی از چشمانم بارید و نگاهم به کوچه خشک شد....نیامدی....دلتنگیم را حس نکردی و نیامدی....غمم را ندیدی و نیامدی....

دیشب خوابت را دیدم....

لبخند میهمان لبانت شده بود...نگاهت مملو از عشق بود....آغوشت را به رویم گشودی...به سویت پرواز کردم....گرمای آغوشت یخ انتظارم را ذوب کرد و اشکهای جاری ام را خشکاند....

آغوشت به گرمی خورشید بود ....لبخندت به زیبایی گلها و به سکر آوری یاس .... نگاه عاشقت به پهناوری دریا بود ... و صدایت به زیبایی آوای ملکوتی خدا....

ناگهان از خواب پریدم .... تنم خیس از عرق و صورتم ملتهب و سرخ....اشکهایم بی اختیار روی گونه هایم روان شد....از ته دل صدایت کردم....تو را دیدم که گوشه ی اتاق ایستاده بودی به سویت پرواز کردم....نبودی.....و من در آغوش سرد و هولناک تاریکی فرو رفتم....

کاش بودی تا دلم تنها نبود...

تا اسیر غصه ی فردا نبود...

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط زهرا گ.کندی نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت